close
متخصص ارتودنسی

حکایت جالب و کوتاه «شکر خدا»
تبليغات تبليغات

حکایت جالب و کوتاه «شکر خدا»

حکایت کوتاه «شکر خدا»

حکایت کوتاه «شکر خدا»

 

 

پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی‌شد.

 

مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی.

 

پرسیدندش که شکر چه می گویی؟ گفت: شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.

 

گر مرا زار به کشتن دهد آن یار عزیز

تا نگویى که در آن دم، غم جانم باشد

 

گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد

کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد

 

 

گلستان سعدی

دسته بندي: تفریحی و سرگرمی,داستان جالب,حکایت های جالب,
مطالب مرتبط :

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

مروری بر گذشته

پر بازدید ترین های کلیک نیوز